#پادشاه_من_پارت_355

سریع در آغوشش جای گرفتم و چشم هایم را بستم....
روی موهایم را بوسید:"خیلی زود بزرگ شدی پاییزم... "
نفس عمیقی کشیدم و وارد اتاقم شدم و روی تختم دراز کشیدم.
مادرم آمده بود و احساس میکردم نیاز به خلوت دارند....


اصلا حال و حوصله درس خواندن را نداشتم....
دلم صدای آرامش بخش امیرحسین را میخواست...
عجیب وابسته اش شده بودم...
کم کم داشت دوری اش بی اعصابم میکرد...
دلم میخواست هرلحظه و هر زمان و در هر شرایطی کنارم باشد...
بودنش کنارم آنقدر لذت بخش است که دلم میخواهد در آن موقع, زمان متوقف شود...
موبایلم را برداشتم و خواستم شماره اش را بگیرم که پیامی برایم آمد....
خودش بود...
استاد مهربان من...
استاد عزیز من...
با شوق پیام را باز کردم...
دروغ است اگر نگویم که با خواندن پیام کوتاه کوتاهش به آسمان ها پرواز نکردم...
به عرش رسیدم....
پیامش خون را در رگ هایم منبسط کرد:"هوا خواه تو ام جانا... و میدانم که میدانی )حافظ( "
لبم را به دندان گرفتم و لبخند زدم...

romangram.com | @romangram_com