#پادشاه_من_پارت_354

دستم را در چادرم پنهان کردم و روی قلبش گذاشتم :"قلبت ماله منه...باید بیشتر از هرچیزی
مراقبش باشی... "
خندید و دستش را روی چشمش گذاشت:"چشم... دیگه کافیه پاییز... سستم نکن واسه نرفتن...
میدونی که دلم اینجاست ولی بزار دل بکنم و برم دنبال کارام... توهم برو پیش پدرت فکر کنم
بهت نیاز داشت... "


نفس آه مانندی کشیدم و با لبخندی گفتم:"چشم آقایی... برو بسلامت... خدافظ... "
چشمکی زد و با لبخند خداحافظی کرد و رفت...
تا از کوچه بیرون نرفته بود دم در ایستاده بودم و نگاهش میکردم...
از کوچه که بیرون رفت بوق زد و من داخل رفتم...
سریع چادر را از روی سرم برداشتم و روی چوب لباسی انداختم و وارد اتاق پدرم شدم....
سرش پایین بود و دستش را روی پیشانی اش میکشید...
نزدیکش رفتم و کنارش روی تخت نشستم...
سریع نگاهم کرد... لبخندی زدم:"بابا جونم چطوره؟؟ "
دستم را گرفت :"خوبم بابایی... تو برو بیرون... "
اخم کردم:"واقعا که داری از اتاقت بیرونم میکنی؟؟ من از دست شما قهرم... "
خنده ای بی رمق کرد :"نه جان پدر... شماهم بیخود میکنی با من قهر میکنی... اصلا پاییز خانومو
چه به قهر؟؟؟ بابا قربونت بره اخم نکن که بهت نمیاد... "
مظلوم نگاهش کردم....
منظور نگاه خیره ام را فهمید و آغوشش را باز کرد....

romangram.com | @romangram_com