#پادشاه_من_پارت_353

جا و مکان حرفم را نمیدانستم اما دلم میخواست بداند...
باز خیره شدم به چشم هایش:"حتی یک نفر هم تو این دنیا... شبیه تو نیست.... نه تو نفس
کشیدن... نه تو قشنگی... نفسم رو بند آوردن... "
خندید...
خنده ای که صدایش از زیباترین آهنگ بود برای من...


جدا از لب هایش چشم های آسمانی اش هم میخندیدند....
چقدر دوستش داشتم این مرد روبه رویم را.....
سرش را نزدیکم کرد و آهسته گفت:"کاش همیشه همینجوری بمونیم... من عوض نمیشم... تو هم
عوض نشو... "
بی اختیار دستم را روی قلبم گذاشتم...
بیش از حد تند میزد و هر لحظه حس میکردم از قفسه سینه ام بیرون بزند...
آب دهانم را پایین کردم و نگاهش کردم...
با حرفش انگار مشتاق تر شده بودم برای زل زدن به چشم هایش...
انگار
اخمی کرد و گفت :"چرا یه جوری نگام میکنی خب؟؟؟ "
لبخند عریضی زدم:"سیر نمیشم از نگاه کردن به تو... "
سری تکان داد :"وقت زیاده برای تماشای من... اما الان واقعا کار دارم... "
در را کمی پیش کردم :"برو... مراقب خودتو قلب مهربون و عاشقت باش... "
خندید:"خب تو الان دقیقا نگران منی یا قلبم؟؟ "

romangram.com | @romangram_com