#پادشاه_من_پارت_352
نوبت من بود...
نوبت من بود که عاشقانه ای بگویم و قلبش را بی قرار کنم...
عاشقانه ای بگویم و سرمستش کنم...
اما چه میتوانستم بگویم...
مگر او با حرف هایش حرف دیگری باقی میگذاشت...
نگاهش کردم....
انگار او هم منتظر بود تا من حرفی بزنم یا از گفتن حرفش تشکر کنم...
نمیتوانستم...
مثل این بودم که بر دهانم قفل زده باشند...
زبانم تکان نمیخورد...
تمام حرف ها و عاشقانه هایم را در نگاهم ریختم و زل زدم به چشمان کشیده و سیاه نابش...
خیره شدم تا عمق وجودش....
طوری نگاه میکردم که انگار از قحطی آمده بودم...
قصد آتش زدن جانش را نداشتم.... اصلا من این کاره نبودم.... فقط او بود که میتوانست با یک
نگاهش تار و پودم را بسوزاند...
در یک لحظه نگاهش را گرفت...
به کوچه نگاه کرد و آرام گفتم:"د آخه اینجوری نگام نکن.... میدونی که چشمات جادوم میکنن...
میدونی که قلبمو آشفته میکنن... نکن پاییز... اینجوری نگام نکن پاییزم... "
لبخند عمیقی زدم و دقیق روبه رویش ایستادم...
romangram.com | @romangram_com