#پادشاه_من_پارت_351

که میتونن ببخشن..... "
علی نگاهی به من انداخت و با عجله بیرون رفت...
عجیب بود...
حرکاتش عجیب بود...
امیرحسین شانه ای بالا انداخت:"زیاد حالش خوب نبود نه؟؟ "


ابرویی بالا انداختم:"چی بگم والا... بیا چایی سرد شد... "
لبخندی زد:"نمیخوام عزیزم...فردا شب چایی میخورم.... بیشتر بهم میچسبه... "
خندیدم و سرم را پایین انداختم:"هرطور راحتی... "
امیرحسین نفس عمیقی کشید و سمت اتاق پدرم رفت :"خداحافظی کنم دیگه... "
به در اتاق که رسید ایستاد...
داخل نرفت...
سرش را پایین انداخت و آرام تکانش داد و عقب آمد:"خب از طرف من از پدرت خدافظی کن...
خدافظ پاییزم..."
نیم خیز شدم سمت اتاق اما چیزی ندیدم....
شانه ای بالا انداختم و همراه امیرحسین راه افتادم...
امیرحسین قبل از این که برود سمتم برگشت و با لبخند گفت:"دوستت دارن پاییزم... همین...
همین یک جمله نه قابل محاسبه اس... نه قابل شمارش... حتی نمیتونی اندازش رو تخمین بزنی....
بی انتهاست... تا زمانی که هستم تا زمانی که هستی...هست به امتداد زندگی... "
لبم را گزیدم...

romangram.com | @romangram_com