#پادشاه_من_پارت_350
سرگرم موبایلش شده بود...
به خودم افتخار میکردم که مرد زندگیم آنقدر فهمیده هست که در چنین مواقعی خودش را به
نشنیدن بزند....
وارد آشپزخانه شدم و دو استکان چای ریختم و بیرون رفتم و کنارش نشستم :"بفرمایید... "
امیرحسین با لبخند نگاهم کرد:"میشه آخر حرفت یه آقایی اضافه کنی؟؟؟ همیشه دوستم زن
زندگیم اینطوری صدام کنه... "
خندیدم....
چه آرزوی کوچکی....
سینی را مقابلش گذاشتم:"بفرمایید آقایی... "
سرم را پایین انداختم و زل زدم به چای خوشرنگ مقابلم که یک دفعه در اتاق باز شد....
هردو سرمان را بالا بردیم و به علی نگاه کردیم....
آشفته تر از چیزی بود که تصور میکردم....
از اتاق بیرون آمد و سمت در خروجی رفت:"دوباره میام.... "
امیرحسین بلند شد و نزدیکش شد و دستی به شانه اش زد:"توصیه میکنم که دیگه نیایید که
هم حال خودتون بد بشه هم حال آقا محمدرضا.... قلب بزرگ و رئوفی دارن...کاری میکنم که
بتونن شما رو ببخشن.... اما علی آقا قبول کن که کار هایی که کردی بزرگتر از چیزین که قابل
ببخشش باشه... کارتون اصلا صحیح نبوده اما کاری میکنم که بتونن ببخشنتون... حالا بفرمایید...
"
علی لبخندی زد:"میدونم اشتباه کردم....اینم میدونم که مریم و محمدرضا اونقدر قلبشون بزرگه
romangram.com | @romangram_com