#پادشاه_من_پارت_349
خوبه... "
لبخندی زد:"چشم... بفرمایید... "
جلوتر از او بیرون رفتم... او هم در را محکم بست و همانجا روی زمین چهارزانو نشست...
خیره نگاهش کردم و با لحنی شرمنده گفتم :"ای وای امیرحسین شرمنده بخدا.... میخواستم برم
صندلی بیارم... روی زمین بده خب... "
اخم کرد و با لحن جدی اما خنده داری گفت :"برو بچه....انگار من با تو و خانوادت تعارف دارم که
بخوای صندلی بیاری.... بابا چند وقت دیگه من داماد این خانواده ام...بعدشم همچین میگی رو
زمین بده انگار نشستم رو خاک.... بدم میاد اینجوری حرف میزنی... به جای این چیزا برو چایی
بیار.... "
لبخندی زدم :"چشم.... الان میارم... "
خواستم وارد آشپزخانه شوم که صدای علی بلند شد :"محمدرضا منم دارم تاوان کارامو پس
میدم... دکترا جوابم کردن... میگن یک ماه بیشتر زنده نیستم... سرطان دارم... سرطان خون...
بهترین دکترای آمریکا نتونستن درمانم کنم... میخوام قبل مرگم از تو و همسرت حلالیت بطلبم....
جوونی کردم محمدرضا.... خریت کردم.... تو مردی کن... تو بزرگی کن و ببخش... "
پدرم هم نفس نفس میزد اما بلند گفت:"علی تو با چه رویی اومدی اینجا و از من طلب بخشش
میکنی؟؟؟ فکر میکنی میتونم؟؟؟ علی من حق خودمو میبخشم حق پسرمو که تو باعث و بانی
فروختنش شدی رو چطور ببخشم؟؟؟ تو به این فکر کردی که ممکنه منم بخشیده نشم؟؟؟؟
نمیتونم علی..... نمیتونم"
برگشتم و نگاهی به امیرحسین کردم....
romangram.com | @romangram_com