#پادشاه_من_پارت_348


پس برادر خاله عاطفه این بود که همیشه حرفش بین پدر و مادرم بود....
علی به اشک هایش اجازه سرازیر شدن داد و شروع کرد:"نه محمدرضا آروم نشدم...بی قرار تر
شدم.... محمدرضا من تو این چند سال یه آب خوش از گلوم پایین نرفته... آه تو و مریم دامن
گیرم شد... اومدم بهت بگم غلط کردم محمدرضا.... اومدم دستتو ببوسم و بگم ببخشم مرد...
اومدم بگم حلالم کن... "
پدرم پوزخندی زد و پتو را از روی پاهایش کنار زد:"علی اینارو ببین....من بیست وهفت سال که
نمیتونم راه برم.... پاهامو ببین... بیست و هفت ساله تکون نخوردن... واسه چی؟؟؟ واسه انتقام
تو... تو چطور عاشقی بودی که خوشبختیو عشقتو نمیخواستی؟؟؟ علی منو ببین... بیست و هفت
ساله که زنم حمومم میکنه... تو این کار رو کردی... تو باعث شدی من به این روز بیفتم... تو باعث
شدی که دیگه پسرمو نبینم.... تو باعث شدی که مریمم از صبح تا شب کار کنه.... تو باعث خیلی
اتفاق ها شدی علی...... توقع داری بخشیده بشی؟؟؟ هه... بخشیده بشی.... "
آب دهانمو پایین فرستادم و سرم را پایین انداختم...
امیرحسین چه چیز هایی را شنید...
باید این هارا میدانست اما زود بود...
نگاهش کردم...
سرش پایین بود و داشت لبش را میخورد و با انگشتانش بازی میکرد...
وانمود کرد نشنیده...
لبخندی زدم و آستینش را گرفتم:"امیرحسین؟؟؟ "
سرش را بالا آورد و زل زد به چشمانم:"جانم عزیزم؟؟ "
سرم را نزدیکش کردم:"بیا بریم بیرون...تنها باشن بهتره.... ماهم یه چیزایی رو نشنویم برامون

romangram.com | @romangram_com