#پادشاه_من_پارت_347
پدرم منتظر نگاهم کرد که گفتم :"علی آقا اومدن داخل بابا... با شما کار دارن... "
پدرم لبش را به دندان گرفت و زیر لب گفت:"فرشته عذابم اومد.. "
متوجه منظورش نشدم...
علی نگاهی به دیوار ها کرد و رو به من گفت:"عکس های پویانه نه؟؟؟ "
برادرم را از کجا میشناخت...
به زور لب باز کردم:"بله.... بفرمایید داخل اتاق.... "
نفس عمیقی کشید و وارد اتاق شد...
من و امیرحسین هم کنار هم جلوی در ایستادیم...
علی سرش را پایین انداخت و با لحن شرمنده ای گفت:"سلام محمدرضا.... "
پدرم پوزخندی زد:"سلام علی آقا... بیا جلو ببینم... "
علی سری تکان داد و جلو رفت و کنار پدرم پایین تخت زانو زد...
متعجب بودم...
لحن شرمنده علی و پوزخند پدرم و زانو زدن علی عجیب بود...
کاش زودتر میفهمیدم او کیست...
پدرم نگاهی به علی کرد و گفت:"چی شده علی؟؟؟ بعد از بیست و هفت سال اومدی اینجا که
چی؟؟؟ چی رو
ببینی؟؟؟ چیو ببینی که دلت خنک بشه؟؟؟ زمین گیر بودن منو؟؟؟ هنوز آروم نشدی؟؟؟ با این
همه بلا که سر منو زنمو بچم آوردی آروم نشدی؟؟؟ انتقام تو تمومی نداره..."
امیرحسین متعجب به من نگاه کرد. من هم تعجب کرده بودم...
romangram.com | @romangram_com