#پادشاه_من_پارت_346
امیرحسین لبخندی زد :"آقای عزیز آقا محمدرضا نمیتونن بیان... شما به من بگید کارتون رو من
بهشون اطلاع میدم... "
به در چسبیدم و منتظر شدم که علی حرف بزند...
چه خوب بود که امیرحسین کنارم بود...
علی دستش را به شانه امیرحسین زد:"نمیشه پسرم.... خودم باید ببینمش... "
امیرحسین نگاهی به من کرد:"چیکار کنم پاییز؟؟؟ "
شانه ای بالا انداختم:"نمیدونم.. "
امیرحسین جلوی در کنار رفت :"بفرمایید داخل... "
به علی نگاه کردم...
صورت چروکیده داشت و اشک به وضوح در چشمانش دیده میشد...
چه کاری با پدرم داشت که اینقدر اصرار میکرد را خدا میدانست...
در را بستم و پشت سر علی و کنار امیرحسین قدم برداشتم که امیرحسین سرش را پایین آورد و
زمزمه کرد :"به بابات گفتم پاییز... فردا شب میاییم... "
لبم را به دندان گرفتم....
چه زود شب خواستگاری رسید...
چیزی نگفتم...
یعنی چیزی نداشتم که بگویم...
علی یا اللهی گفت و وارد خانه شد...
خودم را جلوی در اتاق رساندم و به پدرم نگاه کردم....
romangram.com | @romangram_com