#پادشاه_من_پارت_345


به در حیاط اشاره کردم:"میگم بابا یه آقایی اومده دم در با شما کار داره.. "
پدرم یک دفعه نیم خیز شد:"نگفت کیه؟؟ "
سرم رل بالا و پایین کردم :"گفت که علی ام... "
ابروهای پدرم بالا پریدم...
با دستش پتو را چنگ زد و نفسش را با حرص بیرون داد...
جلو رفتم :"چی شد بابایی؟ "
امیرحسین دست پدرم را گرفت :"خوبید آقا محمدرضا؟؟؟ میخوایید من برم ببینم چی میگن؟؟؟
"
پدرم خواست چیزی بگویید که در محکم کوبیده شد....
هر دفعه محکم تر از قبل....
با ترس به در چشم دوختم که صدای علی بلند به گوشمان خورد:"محمدرضا پاشو بیا بیرون.... د
بیا بیرون کارت دارم... "
امیرحسین طاقت نیاورد و بلند شد و با عجله بیرون رفت :"من میرم ببینم چی میگه که صداشو
انداخته تو سرش... "
چادرم رل بالا جمع کردم و پشت سرش ایستادم:"منم میام... "
امیرحسین نگاهی به من انداخت و از اتاق بیرون رفت...
من هم سریع پشت سرش راه افتادم...
امیرحسین تند در باز کرد و بلند گفت:"چه خبرته آقا؟؟؟ یکم آرومتر... "
علی جلوی امیرحسین قرار گرفت:"با محمدرضا کار دارم پسر...برو بهش بگو بیاد... "


romangram.com | @romangram_com