#پادشاه_من_پارت_344



چرا نمیتوانستم نفس بکشم را فقط خدا میدانست...
لبخند عمیقی زدم و گوش سپردم به صدای داخل اتاق....
اما صدای در مرا از دیوار جدا کرد...
سریع سمت حیاط رفتم و چادر را صاف کردم و در را باز کردم...
مردی با چهره ای آشنا و روبه رویم ایستاد...
ابروهایم را بهم نزدیک کردم و گفتم:"بفرمایید؟ "
جلو آمد و دستش را به در زد و با لبخند گفت:"محمدرضا هستش؟؟ "
اخم کردم, که بود که راحت اسم کوچک پدرم را میگفت...
_"شما؟؟؟ "
لبخند عریضی زد و گفت :"برو بهش بگو علی اومده ببینتت... "
علی....
چه اسم آشنایی...
سری تکان دادم و بی توجه به مرد در را محکم بستم و با دو داخل رفتم...
نفس عمیقی کشیدم و در زدم که پدرم گفت :"بیا تو پاییز خانوم... "
لبخندی زدم و وارد شدم...
امیرحسین هنوز کنار پدرم نشست بود...
چقدر لذت بردم با دیدن این صحنه...
لبخندی به رویم زد و گفت :"چی شده پاییز؟؟ چیزی شده؟؟ "


romangram.com | @romangram_com