#پادشاه_من_پارت_343
من هم پشت سرش وارد اتاق شدم...
کنار پدرم نشست و دستش را گرفت :"خدا بد نده آقا محمدرضا؟؟ چی شده؟؟ "
پدرم نگاه مرموزی به من کرد و با لبخند گفت:"پاییز حتما گفته... چیز خاصی نیست...
خداروشکر الان خوبم... "
امیرحسین دست پدرم را فشرد:"خداروشکر... "
امیرحسین نگاهی به من که کنار در ایستاده بودم انداخت و بعد رو به پدرم گفت :"اگر حالتون
خوبه و میتونید میخوام که چند لحظه خصوصی باهم حرف بزنیم... "
پدرم رضایتمندانه سر تکان داد:"راحت باش امیرحسین جان... "
با این حرف یعنی از اتاق بیرون بروم و در را هم ببندم...
بی حرف در را بستم و پشت در ایستادم تا بشنوم چه میگویند...
امیرحسین صدایی صاف کرد و شروع کرد:"ببنید آقا محمدرضا من مادر ندارم.... وقتی هم زنده
بود انگار نداشتمش...پدرم تنها پشتوانه ام بوده و هست.... اما تو بعضی موارد مرد ها ناتوانن باید
یک زن اون کار رو انجام بده.... درمورد من استثنا ست... باید این کار رو در نبود مادر خودم انجام
میدادم... سخته خیلی سخته اما برای روشن شدن آیندم مجبورم.... اومدم که اجازه بگیرم....
اجازه بگیرم که اگر بشه با پدرم و تنها برادر بزرگم برای خواستگاری خدمت برسیم... "
احساس کردم قلبم ایستاد...
نفسم به زور بالا می آمد....
پس بی دلیل نیامده بود....
دستم را روی قلبم گذاشتم و به دیوار تکیه کردم...
چشم هایم را بستم...
romangram.com | @romangram_com