#پادشاه_من_پارت_342


سرفه ای کردم و آرام گفتم:"آقا امیرحسین؟؟ "
سریع چشم هایش را باز کرد و نزدیکم آمد:"سلام پاییز خانوم.... صبر میکردی یک ساعته دیگه
باز میکردی... "
لبن را گزیدم:"شرمنده بخدا.. .نشنیدم بهم زنگ زدی.... خب در میزدی... "
نفس عمیقی کشید:"گفتم بابات خوابه زنگ نزنم بد خوابش کنم.... حالا میشه بیام داخل؟؟؟ "
چقدر به فکر بود...
لبخندی زدم و کنار رفتم:"بفرمایید... "
دستش را دروت جیبش کرد و وارد شد... من هم سریع در را بستم و کنارش ایستادم...
قد کوتاه نبودم اما قدم تا بالای شانه اش بود...
کنارش که راه میرفتم احساس غرور میکردم....
حس میکردم بهترین مرد دنیا بعد از پدرم کنارم است...
کفش هایش را بیرون آورد و با گفتن یا اللهی وارد خانه شد...
قبل از این که وارد اتاق شود نزدیکم آمد و آهسته گفت :"تا حالا به این فکر کردی چادر خیلی
بهت میاد؟؟؟ "
لبخندی زدم که جلوی خنده ام را بگیرم:"آره یک ساعت پیش که بهم گفتی بهش فکر کردم.. "
ابرویی بالا انداخت:"اع؟؟؟ قبلا گفته بودم؟؟؟ ای بابا... حواس نمیزاری برام که... "
خندیدم و تنها سر تکان دادم...
امیرحسین چشمکی زد و سمت اتاق رفت و ضربه ای به در زد و سریع وارد شد...
چقدر دوستش داشتم استاد مهربان و شوخ طبعم را...


romangram.com | @romangram_com