#پادشاه_من_پارت_341
خندیدم و از جایم بلند شدم...
نگاهی به سرم انداختم... تمام شده بود...
پنبه ای برداشتم و روی دستش گذاشتم و با احتیاط سوزن سرم را بیرون کشیدم...
چهره اش درهم شد اما چیزی نگفت...
داشتم از اتاق بیرون میرفتم که با مهربانی و مظلومیت گفت:"پاییز میشه به مامانت زنگ بزنی
باهاش حرف بزنم؟؟؟ "
لبخندی زدم و بلند گفتم:" چشم"
سرم را در سطل زباله انداختم و موبایلم را برداشتم...
پنج پیام داشتم و شش تماس...
سریع بازشان کردم با دیدن اسم امیرحسین یا همان استاد که هنوز استاد ذخیره بود لبخندی
زدم و مشتاق پیام را باز کردم در هر پنج پیام نوشته بود :"خانومی پشت درم باز کن درو... "
متعجب دوباره پیام را خواندم... خب چرا در نزده بود...
شانه ای بالا انداختم و شماره موبایل مادرم را گرفتم و وارد اتاق شدم... موبایل را سمت پدرم
گرفتم:"بفرمایید بهترین بابای دنیا... "
لبخندی زد:"ممنون بهترین دختر دنیا... "
چشمکی حواله اش کردم و از اتاق بیرون زدم...
به امید اینکه هنوز پشت در باشد چادر رنگی مادرم را روی سرم انداخت و تا در دویدم....
در را که باز کردم دیدم به ماشینش تکیه کرده و چشم هایش را بسته...
خجالت کشیدم چطور نفهمیدم که زنگ زده....
romangram.com | @romangram_com