#پادشاه_من_پارت_340

برای پسرش که به دست خودش رفته بود...
دیگر ادامه نداد... انگار نمیخواست چیز دیگری بگوید...
تا همین حد هم کافی بود که شکم به یقین تبدیل شود...
پویان کاشف پسر عموی امیرحسین برادرم بود...
نگاهش کردم...
بی مهابا و بی صدا اشک میریخت...
چقدر پدرم رنج میکشید...
دستش را گرفتم و بوسیدم :"گریه نکن بابا.... سرنوشت پویان اینطوری بوده... جوون بودی یه
کاری کردی و به قول خودت تاوانش رو هم دادی دیگه بسه... خودم پیداش میکنم... پیداش
میکنم تا تو دیگه زجر نکشی... پیداش میکنم تا دیگه اشک های تکیه گاهمو نبینم... "
آه غلیظی کشید و گفت :"امیدوارم این کار رو بکنی... "
لبخندی زدم :"شما سرتو بیار بالا... زل بزن تو چشمای دخترت... ببین چشماش چی میگن.. "
سرش را بالا آورد و با سیاه چشمانش خیره شد به چشمان عسلی ام لبخندی زد :"چشمای
دخترم میگن که خواستن توانستن است... "
لبخند دندان نمایی زدم و سرم را جلوتر بردن و برای اینکه حال و هوایش را عوض کنم
گفتم:"نخیر.. چشمای دخترتون میگن که الان موقعشه که بابا محمدرضا به یه بوس محکم
دخترشو دعوت کنه... "
بالاخره خندید و من انگار روی ابر ها سیر میکردم...
گونمو جلو بردم که ببوسد...
بوسه ای محکم روی گونه ام کاشت و گفت :"اینم درجواب چشمای خوشکلت... "


romangram.com | @romangram_com