#پادشاه_من_پارت_339
صدایی صاف کردم و با احتیاط گفتم :"دیشب.... دیشب یه چیزایی شنیدم... در... درمورد پویان
گفتید... بابا مگه... مگه نگفته بودید که پویان گم شده؟؟ پس... پس چرا دیشب گفتی پویان رو
سپردم دست دلال... بابا تو چیکار کردی؟ "
بدنش لرزید...
لرزشش را کامل حس کردم...
یک لحظه از سوالم پشیمان شدم...
نگاهش کردم...
چشم هایش سرخ شده بودند...
آب دهانم را پایین کردم و صاف نشستم...
شرمگین سرم را پایین انداختم:"غلط کردم بابایی... اصلا نمیخواد بگی... اشتباه کردم... ناراحت
نشو که دق میکنم... "
نگاهن نکرد اما با مهربانی دستش را روی سرم کشید:"حالا که میگی شنیدی چرا کامل نفهمی...
"
بغضم را فرو خوردم و زل زدن به دستش که درگیر سرم بود...
دور سوزن سرم کبود شده بود ...
لبم را به زندان گرفتم و منتظر شدم شروع کند...
صدایی صاف کرد و بدون اینکه سرش را بالا بیاورد شروع کرد...
با هر حرف و بغضش انگار به قلبم تیر میزدند....
اشک می ریخت...برای پویانش...
romangram.com | @romangram_com