#پادشاه_من_پارت_338
کنارش نشستم و گفتم:"چه خوبه پدر و دختری تنهاییم نه؟؟؟ اصلا من کیف میکنم کنار شما
میشینم... یه حسی داره که با دنیا عوضش نمیکنم... "
نگاهم کرد و لبخند زد:"مریم کی میاد؟ "
قاشق را پر از سوپ کردم و یواش سمت دهانش بردم... بی هیچ حرفی خورد...
فکر میکردم پس بزند اما این کار را نکرد... لبخندی زدم :"گفت که زود میام... "
آرام آرام سوپ را به خوردش دادم...
تمامش را خورد و این خوشحالم کرد...
بلند شدم و جای مادرم روی تخت نشستم...
بدون اینکه چیزی بگویم دستش را برداشتم و خودم را در آغوشش غرق کردن و دستش را دور
گردنم انداختم...
بوسه ای روی بازویش زدم و ذوق گفتم :"آغوشت امن ترین جای دنیاست... "
محکم مرا به خودش فشرد و سرش را پایین آورد و روی موهایم را بوسید و چیزی نگفت...
دلم میخواست قربان صدقه ام برود و مثل همیشه لوسم کند...
اما انگار حال و هوای خوبی نداشت...
مغزم تنها یک چیز میخواست و آن هم پرسیدن حقیقت برادرم بود...
باید از این تنهایی استفاده میکردم...
سرفه ای کردم و دستش را محکم گرفتم:"بابا؟؟؟ "
بدون اینکه نگاهم کند گفت :"جانم؟؟ "
romangram.com | @romangram_com