#پادشاه_من_پارت_337

از خودم جدایش کردم و پیشانی اش را بوسیدم و گفتم :"خدانکنه... بابایی چی شده که انقدر
پریشونی؟؟ "
دستم را محکم فشرد:"میترسم پاییز... از روبه رو شدن با پویان میترسم... از اینکه بخشیده نشم
میترسم... "
دستش را نوازش کردم و زل زدم به چشم هایش که هنوز خیس اشک بود:"ترس برای چی؟؟؟
مگه چیکار کردی که نبخشه؟؟؟ "
لب هایش لرزید....
سرش را پایین انداخت و آه کشید و دستم را محکمتر از قبل فشرد...
انگار نمیخواست بگویید...
اصرار نکردم.... نمیخواستم عذاب بکشد...
تبش خداراشکر قطع شده بود اما ضربان تند قلبش آرام نمیشد... دست هایش میلرزیدند....
لبخندی زدم و برای عوض شدن حالش گفتم :"براتون سوپ درست کردم... میارم ببین دخترت
چه کرده... "
سرش را به تخت زد و نفس عمیقی کشید و تنها لبخند کوتاه و کجی زد و چشم دوخت بع نقطه
ای نا معلوم...
از جایم بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم...
موهایم را جمع کردم و شالم را پوشیدم...
عجیب منتظر امیرحسین بودم...
دلم میخواست بیاید تا درباره پویان برایش بگویم...
بشقابی را پر از سوپ کردم و در یک سینی گذاشتم و راهی اتاق پدرم شدم...


romangram.com | @romangram_com