#پادشاه_من_پارت_336

گریه بی صدایش صدا دار شد...
هق هق میکرد...
در رویا چه دیده بود که گریه میکرد...
طاقت نداشتم اشک های پدرم را ببینم....
کمکش کردم که بنشیند...
سرش را تکان داد :"آخ پاییز... مریم رفت... گفته بودم بره اما نمیتونم نبودش رو تحمل کنم... آخ
مریمم رفت... آخ قلبم پاییز داره از جا کنده میشه... قلبم تو خالی شده... دلیل زنده بودنم رفته
پاییز... "
نتوانستم تحمل کنم و بی توجه به سرم در دستش محکم بغلش کردم....
اوهم انگار به یم آغوش نیاز داشت...
سرش را روی شانه ام گذاشت و صدای هق هقش را خفه کرد...
دستم را روی سرش کشیدم:"بابای مهربونم میدونی که دلم نمیخواد اشک هاتو ببینم... مامانم,
مریمت جایی نرفته که اینجوری میکنی.... زود میاد بهت قول میدم عزیزترینم... مگه اون میتونه
نفسش رو ول کنه و بره... بابا جونم گریه نکن قربونت برم... قلبم آتیش میگیره آخه وقتی تورو
اینجوری میبینم... رفتن مامان برات شده کابوس... فراموش کن... مریمت هیچ جا بدون تو نمیره...
مطمئن باش... "
انگار موفق شده بودم که قلب بی قرارش را آرام کنم...
صدای گریه اش کامل قطع شد اما هنوز نفس نفس میزد و قلبش محکم به سینه...
چنگی به کمرم زد و آهسته و با بغض گفت:"پاییز من بدون اون میمیرم... "



romangram.com | @romangram_com