#پادشاه_من_پارت_335
خنده ام گرفت...
امیرحسین نمیخواست زیاد با پویان گرم بگیرم...
لبخندی زدم و خواستم تعارف کنم که بنشینند که امیرحسین سریع گفت :"پویان کار داره باید
بریم... میرسونمش زود میام... "
سرم را به معنی باشد تکان دادم:"مراقب خودت باش... "
خداحافظی کردند...
تا خواستم تا دم در بروم صدای پدرم آمد که باز مادرم را صدا میزد...
امیرحسین کفش هایش را پوشید:"شما بفرما داخل ما خودمون میریم... "
با او خداحافظی کردم و سریع وارد اتاق شدم و کنارش نشستم:"جانم بابا؟؟ "
نگاه بیمارش را در نگاهم انداخت:"مریم کجاست؟؟ رفت؟؟ "
لبخندی زدم و دستش را گرفتم :"رفته بیرون. زود میاد... "
سرش را تکان داد...
قطره اشکی از گوشه چشمش سر خورد:"میدونستم میره... بالاخره رفت... بالاخره تنهام
گذاشت... مریمم رفت... "
لبم را به دندان گرفتم...
داشت هذیان میگفت...
ایت وابستگی میانشان چه کرده بود...
دستش را بوسیدم :"نه قربونت برم... میاد الان... "
دستم را بالا بردم و اشک هایش را پاک کردم :"میاد عزیزترینم... اشک نریز... "
romangram.com | @romangram_com