#پادشاه_من_پارت_334

پویان بود... پسرعمویش....
وای کاش مادرم بود و اورا میدید....
سریع راهنمایی اش کردم...
من و امیرحسین کنار در ایستادیم و پویان مشغول کارش شد...
امیرحسین نزدیکم شد و در گوشم گفت :"اگه خیلی ضایع نیست باید بگم که فوق العاده شدی....
چادر خیلی بهت میاد... "
لبخند تلخی زدم که صدای پویان بلند شد :"از دیشب تب دارن؟؟ "
فقط سرم را تکان دادم که گفت :"باید همون دیشب به دکتر مراجعه میکردین یا حداقل تبش رو
قطع میکردین... الان بهش سرم وصل کردم و قرص آسپرین دادم.... تبشو قطع میکنه... اما درد
سختی رو تحمل کرده و متوجه نشدین... "
لبم را به دندان گرفتم تا اشک هایم سرازیر نشوند...
چطور نتوانستم کاری برای پدرم انجام دهم که به این وضع نیفتد...
ملحفه را روی پدرم صاف کرد و بلند شد :"یه ذره سوپ بهشون بدید با یکم مایعات گرم... البته
هرموقع تب کامل قطع شد... "
این را گفت و از اتاق بیرون رفت...
من و امیرحسین هم بیرون رفتیم...
آب دهانم را پایین فرستادم :"ممنون آقای کاشف... دستتون درد نکنه... "
پویان لبخند دندان نمای زیبایی زد:"وظیفه ام بود خانوم... "


امیرحسین سرفه ای کرد و سریع گفت :"خب پویان جان بریم دیگه... "

romangram.com | @romangram_com