#پادشاه_من_پارت_333

رنگ به رو نداشت...
قرص را در دهانش گذاشتم و کمکش کردم تا آب بخورد....
تند تند نفس میکشید و نای نشستن نداشت....
خدایا امیرحسین زودتر برسد...
خواستم بلند شوم که دستم را گرفت...
سمتش برگشتم:"جونم بابایی؟؟ "
بی جان لب باز کرد:"گ... گرم... گرمه.. "
سریع خم شدم و پتو را از رویش کنار انداختم...
نفس عمیقی کشیدم و سریع بیرون رفتم...
دست به کار شدم... باید سوپ درست میکردم...
خودم هم حال خوشی نداشتن اما خودم را سرپا نگه داشته بودم...
نیم ساعتی گذشت و سوپ تقریباً آماده بود که صدای در آمد...
بال در آوردم...
چادر را روی سرم انداختم و تا در دویدم...
همانطور که نفس نفس میزدم در را باز کردم...
با دیدن امیرحسین لبخندی زدم :"وای امیرحسین حالش خیلی بده... دکتر کو؟؟؟ "
کنار رفت :"بریم تو عزیزم الان میاد... "
باهم داخل رفتیم که صدای آشنایی به گوشم خورد...


با تعجب برگشتم...

romangram.com | @romangram_com