#پادشاه_من_پارت_332
پوزخندی زدم و سرن را تکان دادم... ممکن بوده که پدر من این کار را کرده بوده است...
آهی کشیدم و دستش را گرفتم...
هنوز داغ بود....
باید کاری میکردم....
از دیشب تبش قطع نشده است و این خطرناک بود...
دستش رل بوسیدم و بلند شدم....
موبایلم را برداشتم و شماره امیرحسین را گرفتم...
بعد خوردن دو بوق جواب داد :"سلام عزیزم... صبحت بخیر... "
لبخند تلخی زدم:"سلام امیرحسین... صبح توهم بخیر... کجایی؟؟ "
_"تو اتاقم روی تخت... جونم کارم داری؟ "
نگاهی به پدرم که باز داشت هذیان میگفت انداختم و با بغضی درگلو گفتم:"امیرحسین بابام
حالش خوب نیست... از دیشب تاحالا تب داره.... نمیتونم کاری کنم... "
سریع جواب داد :"خب ببین تو پاشویه کن و قرص تب بر بده بهشون من الان با یه دکتر خودمو
میرسونم... زود باش... خدافظ... "
کنارش نشستم و آرام صدایش زدم:"بابایی... بابا جونم... چشماتو باز کن... "
تکانی خورد چشم هایش را باز کرد...
نیمه باز بود.....
همانطور که نفس نفس میزد و در تب میسوخت گفت :"م...مریم... "
قرص را از کشو برداشتم و در دستم گذاشتم و به پدرم نگاه کردم...
romangram.com | @romangram_com