#پادشاه_من_پارت_331


من باید پویان را پیدا میکردم....
خواب به چشمانم آمد و همانجا با همان حالت خوابم برد....
نمیدانم چقدر گذشت که صدای باز شدن در آمد...
سریع از جایم پریدم...
به در اتاق نگاه کردم.... مادرم بود...
متعجب نگاهم کرد و نزدیکم آمد:"تو اینجا چیکار میکنی پاییز؟؟؟ خوبی مامان؟؟؟ "
لبخند کجی زدم:"دیشب پشت در بودم.... خوابم برد.... میخوای بری؟؟؟"
گونه ام را بوسید:"آره عزیزم.... اما برمیگردم که تو بری دانشگاه... "
تند تند سری تکان دادم:"نگران نباش مامان... به کارت برس... من کنار بابا میمونم... شما برو.... "
لبخندی تحویلم داد :"سوپ درست کن براش... من دیر میام... "
تنها سرم را تکان دادم و با نگاهم مادرم را بدرقه کردم و سریع وارد اتاق خودم شدم....
آنقدر دیشب سخت گذشته بود که حتی یادم رفته بود لباس هایم را عوض کنم...
آبی به دست و صورتم زدم و وارد اتاق پدرم شدم....
آرام خوابیده بود...
لبخند خسته ای زدم و کنارش نشستم...
زل زدم به صورتش....
پدر مهربان من چطور توانسته بود پسرش را بفروشد...
مگر ممکن است که پدری دست به فروش پسرش بزند...



romangram.com | @romangram_com