#پادشاه_من_پارت_330



برادرم را فروخته بود ....
پدرم ....پدرم برادرم را دست دلال سپرده بود...
باورم نمیشد...
دستن را جلوی دهانم گذاشتم تا مبادا صدای هق هقم به اتاقشان برود...
پس امیرحسین درست حدس زده بود ...
پویان گم نشده بود....
خدایا این چه حکمتی است که زندگی را اینقدر تلخ کرده ای...
چرا خوشی هایمان زیاد دوام ندارد...
خدایا خودت کمکم کن که پویان را بخاطر آرامش پدر و مادرم پیدا کنم....
خدایا یاری ام کن....
اشک هایم بی مهابا روی گونه ام میریختند...
صورت سردم, گرم شد از اشک هایم...
زانو هایم را در بغل گرفتم و زل زدم به دیوار خالی از عکس های پویان...
یعنی میشود که پیدایش کنم؟
همه نوع فکری به ذهنم خطور کرده بود....
یعنی میشد که پسر عموی امیرحسین برادرم باشد....
کاش زود صبح میشد و کاری میکردم....
بخاطر درد و رنج پدرم و غم و غصه مادرم کاری میکردم....


romangram.com | @romangram_com