#پادشاه_من_پارت_329
سریع از اتاق بیرون رفت...
پشت در اتاق نشستم و تمام تنم را گوش کردم تا بفهمم در اتاقشان چه خبر است....
چیزی جز صدای گریه نشنیدم...
گریه ی مردانه...
ترسیدم و از جایم بلند شدم...
از اتاق بیرون رفتم و به در اتاقشان چسبیدم....
تمام تنم می لرزید....
خواستم در را باز کنم اما صدای پدرم دستم را نگه داشت و مانع شد:"پویان،مریم....باید پیداش
کنیم....باید....دارم عذاب میکشم...خسته شدم....بعد سی سال حماقت هنوز دارم چوبشو
میخورم....پسرمو باید پیدا کنم...باید از حلالیت بطلبم...جلوش زانو بزنم و بگم غلط کردم
پویانم...بگم ببخش که وقتی داشتی برای شیر گریه میکردی و آغوش مادرتو میخواستی سپردمت
دست یه دلال...مریم کمکم کن پیداش کنم...سه هفته اس به جز عذاب وجدان کابوس های شبانه
هم بهش اضافه شدم....دلم نمیخواد بمیرم....میخوام پویانمو ببینم و بعد بمیرم اما درد نبودش و
عذاب وجدانم داره منو میکشه....تو کمکم کن....مریم....تو هم منو ببخش..."
صدای بغض آلود مادرم قلبم را به آتش کشید:"آروم باش عزیزم....من بیست و هشت سال پیش
تورو بخشیدم....مطمئن باش پویان هم تورو میبخشه....الانم حالت خوب نیست چشماتو ببند و
آروم بگیر....چیزی نیست....چشم باهم پیداش میکنیم....فقط تو آروم باش طاقت ندارم اشکاتو
ببینم....بخواب آروم..."
عکس العمل پدرم را ندیدم اما هنوز صدایش رنگ غم و اندوه داشت:"تو کنارم بمون..."
همانجا زانو زدم...
تمام خوشی های یک ساعت قبل دود شد....
romangram.com | @romangram_com