#پادشاه_من_پارت_328

پاشویه اش کردم....
کمی تبش پایین آمده بود اما آرام و قرار نداشت...
مثل اینکه کابوس میدید...باید بیداری میکردم...
دستم ژل روی گونه اش کشیدیم:"بابا...بابا جونم...قربونت برو چشماتو باز کن..."،
چشم هایش را تکانی داد و آرام لای چشم هایش را باز کرد.....
اشک را به صورت واضح در چشمانش میدیدم... خم شدم و سرش را در آغوش گرفتم:"چی شده
بابایی؟؟کابوس میدیدی؟؟؟"
انگار که حرفم را نشنیده باشد گفت:"مریم کو؟؟؟"
از او جدا شدم و نگاهش کردم،از گوشه چشمش اشکش سرازیر شد:"مریم کو؟؟؟مریم کجاست
پاییز؟؟"
از جایم بلند شدم:"تو اتاقه..."
چشم هایش را بست:"مریم....برو بهش بگو بیاد خودتم برو بخواب...فقط به مریم بگو بیاد...زود
باش بابایی.."
سریع از اتاق بیرون رفتم...
حسم گواهی اتفاق بدی را میداد...
هول در را باز کردم...
مادرم هنوز روی تخت نشسته بود...نفس عمیقی کشیدم و تند گفتم:"مامان...بابا..."
از جایش پرید و نگران پرسید:"محمدرضا چی؟؟؟"
به در اشاره کردم:"کارت داره...زود برو مامان...زود ..."



romangram.com | @romangram_com