#پادشاه_من_پارت_327
انگار که چیز سردی به دستش خورده باشد به سختی لای چشم هایش را نصفه باز کرد و نگاهم
کرد...
لبخند بی جانی زد،آب دهانش را پایین فرستاد و آرام گفت:"تویی بابا؟؟؟بیا جلو خوب
ببینمت...."
هیچ وقت بیمار نشده بود....
اشک در چشمانم را پس زدم و جلو رفتم:"جونم؟؟"
دست دیگرش را بالا آورد و روی گونه ام کشید:"کی اومدی پاییزم؟؟؟"
گونه اش را بوسیدم و بلند شدم باید تبش را پایین می آوردم:"نیم ساعتی هست...بابا صبر کن
الان میام..."
لبخند محوی زد و چشم هایش را بست...
از اتاق بیرون رفتم...
ظرفی را پر از آب سرد کردم و به همراه دستمالی سمت اتاق رفتم....
باز کنارش نشستم....
پدرم بیمار شده بود و قلبم داشت از جا کنده میشد....طاقت یک لحظه درد و رنج کشیدنش را
نداشتم....
دستمال را خیس کردم و روی پیشانی اش گذاشتم....
دست هایش را با دستم خیس کردم....
مدام سرش را تکان میداد و چیزی زیر لب میگفت....
حس میکردم قلبم بالا آمده و الان است که آر دهانم بیرون بپرد....
romangram.com | @romangram_com