#پادشاه_من_پارت_326



سرش را تکان داد:"نه پاییز....خودم میرم..."
با تحکم گفتم:"مامان خواهش میکنم..."
ناچار روی تخت نشست و من سریع از اتاق بیرون رفتم تا یک لیوان آب به دست پدرم برسانم...
وارد اتاقش شدم...
پتو را از روی خودش کنار انداخته بود....احساس گرما میکرد...
پارچ آب را از روی میز برداشتم و لیوان را پر از آب کردم....
کنارش روی تخت نشستم...
دستم را زیر سرش گذاشتم و بالا آوردم تا راحت آب بخورد....
لیوان را به دهانش چسباندم کمی که خورد لیوان را کنار گذاشتم....
خم شدم و پیشانی اش را بوسیدم....
گذشته اش برایم مهم نیست همینکه هست خداراشکر....
لب هایم داغ شد....
دستم را روی گونه و پیشانی اش گذاشتم....
پدرم داشت در تب میسوخت....
دست و پایم را گم کردم...
خواستم مادرم را صدا بزنم اما منصرف شدم....
دست های لرزانم را سمت دست های نرمش بردم و گرفتمش...



romangram.com | @romangram_com