#پادشاه_من_پارت_325
نه....
امکان نداشت...
پدرم معتاد بوده است....
وای اعتیاد...پدرم؟؟اعتیاد؟؟؟
باورم نمیشد...
پدر مهربانم،بهترین تکیه گاهم معتاد بوده....
سرم را به معنای نه تکان دادم....
اشک در چشمانم جمع شده بود...
بهت زده نگاهش کردم:"نه مامان...نه..."
دستش را روی گونه ام کشید:"مال گذشته اس عزیزم....گذشته ها گذشته....نگفتم که فکر بد
کنی راجع به پدرت....پدرت تغییر کرد....بخاطر من...بخاطر تو....اصلا فکرش رو نکن...فقط گفتم
بدونی عشق چه کارها که نمیکنه...ترک کردن پدرت معجزه عشق بود....چون می دونست با
اعتیاد منو ازدست میده اما عشقش به من اعتیاد رو گذاشت کنار.....سرنوشت باعث شد دیگه
نتونه راه بره...اما همینکه هست و کنارمه یه دنیاست...خداروشکر میکنم که هست و دوستش
دارم و دوستم داره....توهم امیرحسین رو هر جوری که هست بخاطر خودش دوستش داشته
باش...."
خواست ادامه بدهد که صدای ضعیف پدرم مانع شد:"م...مریم...آ....آ...آب..."
سریع بلند شدم....
رو به مادرم کردم:"مامان من میرم....میشه امشب منو بابا کنار هم باشیم شما تو اتاق من
بخوابی...صبح میخوای بری سرکار خسته نباشی...شبت بخیر..."
romangram.com | @romangram_com