#پادشاه_من_پارت_324
کمی نگاهش کردم و آرام گفتم:"اینطور که معلومه هیچ چیز رو نمیشه از شما مخفی کرد...آره
مامان دوستش دارم....اونم دوستم داره...عشقش بهم ثابت شده اس...."
مکثی کردم و زل زدم به چهره اش و گفتم:"فقط مامان یه سوال..."
با مهربانی نگاهم کرد:"جونم؟؟؟"
آب دهانم را پایین فرستادم و یواش گفتم:"دلیل طلاقتون چی بود مامان؟؟؟"
یکه خورد...
لبخند از روی لبش کنار رفت....
سرش را پایین انداخت....
انگار از گفتن چیزی اکراه داشت و نمی خواست درموردش حرف بزند اما من باید میفهمیدم...
منتظر نگاهش کردم...قصد تعریف نداشت...
دستش را فشردم:"مامان خواهش میکنم بهم بگو....دلیل طلاقتون چی بود؟؟؟چرا می خواستید
جدا بشید؟؟؟"
سرش را بالا آورد...
اشک به وضوح در چشمانش دیده میشد...
دلم با اشک هایش لرزید....
انگار از به یادآوردن گذشته خاطرش آزرده شد...
آهی کشید و آرام گفت:" اعتیاد..."
جیغ خفیفی کشیدم...
دستم را جلوی دهانم گذاشتم و با ناباوری به مادرم نگاه کردم...
romangram.com | @romangram_com