#پادشاه_من_پارت_323
به راحتی فهمیدم که یخ کردم....
سکوت کردم که گفت:"پاییز از من چیزی رو پنهون نکن..."
سرم را بالا بردم و نگاهش کردم:"نه مامانم...خودت میدونی که من پنهون کار نیستم....استادم رو
دوست داشته باشم؟؟؟اصلا..."
مادرم به عقب خم شد و کت امیرحسین را برداشت و روی پاهایش گذاشت و با لبخند
گفت:"عشق تنها پدیده ای که نمیشه انکارش کرد....از تو چشمات میشه عشق رو خوند..."
خجالت کشیدم....
آب دهانم را پایین فرستادم و نگاهم را از او گرفتم که سرش را به سرم چسباند:"عاشق شدن
خجالت نداره....منم عاشق پدرت بودم و هستم...میدونی که...من بخاطر پدرت جلو پدر و مادرم
ایستادم...سختی زیاد کشیدیم....پدرت خیلی زجر کشید....شاید بهت نگفته باشم اما کارمون به
طلاق کشید اما نیروی عشق بود که تو قلبم میگفت طلاق نه....جلوی محضر تصادف کرد.....وقتی
بهوش اومد گفت هروقت مرخص شدم طلاق میدم اما من گفتم نه....عشقم بود نمیتونستم ازش
جدا شم....دوستش داشتم....گفت فلج شدم نمون و زندگیتو تباه نکن اما قبول
نکردم....میخواستمش...با تمام وجودم....اسم تمام این حس ها عشق ....وقتی کتشو تو بغل
میگیری،وقتی بوش میکنی و وقتی کلی حس خوب میاد سراغت یعنی عشق....عشق و دوست
داشتن رو هیچ وقت انکار نکن..."
با حرف هایش به کل فراموش کردم که از عشقم به امیرحسین فهمیده....
مسئله جدیدی مطرح شد...
چیزی از طلاقشان نمیدانستم....
یعنی میشود که دلیل طلاق ، پویان باشد؟؟؟
romangram.com | @romangram_com