#پادشاه_من_پارت_322
کت را بیرون آوردم و در آغوشم گرفتم و بویش را استشمام کردم....
چه عطری بود که مرا مست خودش کرد؟؟
چشم هایم را بستم و به امیرحسین فکر کردم....
به امیرحسینی که دیوانه وار دوستش دارم....
به پسری که تا چندروز دیگر مرد زندگی ام میشود...
آه خدا....
چقدر دوست داشتنی است...
صدای در یک دفعه مرا از جا پراند...
سریع کت را کناری پرت کردم و بلند شدم....
لبخندی به روی مادرم زدم:"سلام مامان جان...بیدارتون کردم؟؟؟ببخشید"
با لبخند سمتم آمد و دستم را گرفت:"سلام دختر قشنگم....بیدار بودم عزیزم....هم منتظر تو
بودم هم اینکه محمدرضا یکم ناخوش بود...بشین ببینم..."
دست و بدنم به لرزه افتاد،نگران پرسیدم:"چش بود مامان؟؟الان خوبه؟؟؟خوابه؟؟؟"
دستم را نوازش داد:"خوبه عزیزم نگران نباش....آره به سختی خوابید..."
قلبم درد گرفت....دلم میخواست سریع میرفتم کنارش...اما انگار مادرم با من حرف داشت....
سکوت کردم و سرم را پایین انداختم که گفت:"استادت تورو رسوند؟؟امیرحسین؟؟؟"
سرم را بالا نیاوردم و گفتم:"بله...آقای کاشف زحمت کشیدن..."
کمی به من نزدیک شد و در آغوشش گرفت:"خیلی پسر خوبیه....دوستش داری نه؟؟؟"
شوکه شدم....قلبم تند تند میزد و زبانم بند آمده بود....
romangram.com | @romangram_com