#پادشاه_من_پارت_321
تمام عشق و احساس و تشکرم را در چشمانم ریختم و زل زدم به چشم هایش که در تاریکی هم
میدرخشیدند....
ماشین ایستاد...
نفس عمیقی کشید و با لبخند نگاهم کرد و گفت:"برو عزیزم...مراقب خودت باش سلام به خانواده
هم برسون..."
لبخندی زدم و کتش را از روی شانه ام برداشتم و سمتش گرفتم:"ممنون امیرحسین....توهم
مراقب خودت باش..."
اخمی بر پیشانی اش انداخت:"هوا سرد کوچولوی من...بپوشش فردا بهم بده...لباس گرم که
نمیپوشی من باید به فکرت باشم..."
گونه هایم سرخ شد....
بدون چون و چرا کتش را پوشیدم و از ماشین پیاده شدم و قبل از اینکه در را ببندم
گفتم:"ممنون امیرحسینم...شبت بخیر..."
لبخند عمیق و زیبایی زد:"شب توهم بخیر پاییزم..."
لبم را به دندان گرفتم و در را بستم....
چقدر دوست داشتنش را دوست داشتم...
امیرحسین من یک مرد ایده آل است این را میتوانستم در عمق سیاه چشمانش بخوانم...
آنقدر خسته بودم و به خواب احتیاج داشتم که سریع و بدون سروصدا وارد اتاقم شدم...
روس خانم نشستم و نگاهی به کتی که پوشیده بودم کردم...
ناخودآگاه لبخندی روی لبم نقش بست...
romangram.com | @romangram_com