#پادشاه_من_پارت_320
خندیدم و لبم را به دندان گرفتم که گفت:"خب دلم میخواد باهات عکس داشته باشم اونم تو
شب تولدم..."
بدون اینکه منتظر جواب من شود موبایلش را از جیبش بیرون آورد و روی تایمر گذاشت و
گفت:"یکم بیا نزدیکم..."
در دلم غوغایی به پا بود که دلم میخواست از ذوق فریاد بزنم....
کمی نزدیکش شدم....فاصله بین مان یک سانتی متر بود...کم مانده بود سرم به سرش بخورد....
نگاهی به دوربین موبایلش کردم و لبخند زدم...لبخندی که حس میکردم از زشت ترین
لبخندهاست...
چند ثانیه که گذشت با زدن فاش چشم هایم باز و بسته شد...
سریع خودم را عقب کشیدم و گفتم:"زشت افتادم مگه نه؟؟؟"
خندید:"خیلی..."
اخم کردم و رو برگرداندم:"خیلی نامردی..."
تنها خندید و استارت زد....
چند دقیقه ای که گذشت گفت:"میتونی از مادر و پدرت قضیه برادرت رو یک بار دیگه بپرسی و
ازشون خواهش کنی که حقیقت رو بگن؟؟؟؟"
سری تکان دادم:"،نمیدونم امیرحسین....اگر چیز دیگه ای بود بهم میگفتن....اما بازم میپرسم دعا
کن به نتیجه برسم....پیدا کردن برادرم یکی از آرزوهامه..."
جلوی داخل کوچه پیچید:"من تورو به این آرزوت میرسونم...."
برگشتم و نگاهش کردم...
romangram.com | @romangram_com