#پادشاه_من_پارت_317
مردم وارد سی و یکمین بهار زندگی اش شده بود...
صدای سوت و جیغ همه بالا رفت...
انگار عادت به باز کردن کادو نداشتند...
دوستانش نزدیک آمدند و امیرحسین را دعوت به رقص کردند...
با خنده گفت:"خداوکیلی کدوم استادی بین دانشجوهاش رقصیده؟؟"
من هم خندیدم:"خب شما برید که اولین نفر باشید....اتفاق جالبی ..."
خندید و گفت:"چون شما میگی چشم..."
امیرعلی که کنار من بود گفت:"چقدر خوبه که حرف شمارو زود قبول میکنه...البته فکر میکنم
چون اول کار اینجوریه..."
خندیدم و در جوابش تنها سر تکان دادم....
نگاهم به ساعت افتاد....
ده و سی دقیقه بود....
وقت رفتن بود...
نفس عمیقی کشیدم و از پشت میز بیرون آمدم و خواستم سمت لیلا بروم که صدای پویان مانع
شد:"خانوم میشه چند لحظه وقت باارزشتون رو بگیرم..."
حس نزدیکی ام به او باعث شد حرفش را قبول کنم و کنارش بایستم...
سرش را پایین انداخت و زمین خیره شد و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آید
گفت:"خیلی با امیرحسین خوبید....خیلی دوستش دارید نه؟؟"
چه سوال مسخره ای...
romangram.com | @romangram_com