#پادشاه_من_پارت_316
امیرحسین دست مرا بی توجه به پدرش کشید و سمت میز بزرگی که پر بود از هدیه های بزرگ و
کوچک و کیک تولد امیرحسین...
کاری کرد که کنارش بایستم...
تمام بدنم میلرزید...
نگاه تک تک دانشجو ها را روی خودم حس میکردم بعلاوه کسی که نگاه سنگینش داشت ذوبم
میکرد...
ویلچر امیرعلی را کنار من گذاشتند و رفتند....
نور کم شد و تنها لامپ بالای سر امیرحسین روشن ماند....
آرام پخش میشد و همه با او همراهی میکردیم... happy bi rthday آهنگ
چه حس قشنگی بود....
کنار عشقت باشی تولدش را جشن بگیری...
با یک دو سه مهمان ها خم شد که شمع سی را فوت کند که یادم افتاد آرزو نکرده...
گوشه آستین پیراهنش را گرفتم و سمت خودم کشیدم:"نه نه....فوت نکن....آرزو نکردی که..."
لبخندی زد و نزدیکم شد و مقابل همه در گوشم گفت:"تو زیبا ترین آرزوی منی..."
گفت و خودش را عقب کشید....
لبم را به دندان گرفتم و با تمام عشقم نگاهش کردم....
چقدر دوستش داشتم....
چشمکی زد و بعد از گفتن چیزی زیر لب خم شد و شمع را فوت کرد...
شمع سی سالگی را فوت کرد...
romangram.com | @romangram_com