#پادشاه_من_پارت_318
هرکس دیگری بود اورا به تمسخر میگرفتم...
اما در مقابل او تنها لبخند زدم و گفتم:"مگه میشه آدم دنیاشو دوست نداشته باشه؟؟؟"
سرش را بالا آورد و نگاه آبی آسمانی اش را در چشم های عسلی ام انداخت و گفت:"حتی اگر اون
دنیا زیاد دووم نیاره؟؟؟"
پوزخند زدم و سکوت کردم...
این پسر می فهمید که چه میگفت...
دلم نمی خواست با او دهان به دهان شوم...
روی برگرداندم و گفتم:"خب بهتره من برم....فکر کنم حرفمون رو زدید....اما بدونید حاضرم
بخاطر دنیام که امیرحسین باشه قلبمو بدم بهش...با اجازه..."
منتظر جوابش نشدم و تند تند از پله ها بالا رفتم....
در اتاقش را باز کردم....
چه هوای مطلوب و خوشی داشت...
مانتو ام را برداشتم پوشیدم که یک دفعه در باز شد...
از ترس رو تخت افتادم....دستم را روی قلبم گذاشتم و گفتم:"وای امیرحسین ترسیدم..."
لبخندی زد و کتش را پوشید:"ببخشید..."
متقابلا لبخندی زدم و از جایم بلند شدم...
کیفم را برداشتم و هدیه ام را که بسیار کوچک بود بیرون آوردم و روی میزش گذاشتم:"قابل تو
بیشتر از این هاست...مبارکت باشه..."
لبخندی زد:"دستت در نکنه عزیزم همین که اومدی و کنارم بودی خودش کادو بود...خب بریم
romangram.com | @romangram_com