#پادشاه_من_پارت_312

چیزی ته دلم تکان خورد و قلبم مچاله شد....
طاقت این همه مهربانی را نداشتم....
سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم....
زل زدیم به هم...
بی هیچ حرف و صدایی....
انگار زمان ایستاده بود....
دیگر حتی پلک هم نمیزدم...
محو تماشای چشم های سیاهش که در آن نیمه تاریکی برق میزد....
با فشار دستش به خودم آمدم....
لبم را به دندان گرفتم و سرم را پایین انداختم...
او باز خندید و چیزی نگفت....دستش را از دستم بیرون کشید و ساکت به رو به رویش خیره شد...
سرم را بالا آوردم و صاف نشستم....
یک سوال ذهنم را مشغول کرده بود ،نمیتوانستم نپرسم...
صدایم را صاف کردم و آرام گفتم:"امیرحسین؟؟؟؟"
بدون اینکه نگاهم کند گفت:"جان امیرحسین؟؟؟"


نفس عمیقی کشیدم:"میشه یه سوال بپرسم ؟"
اینبار سمتم برگشت و با لبخند گفت:"شما هزار تا بپرس....جانم؟؟؟"
چقدر ذوق کردم و دلم جیغ میخواست...
دست هایم را در هم گره کردم و گفتم:"مگه تو نگفته بودی که پنج سال ازم بزرگتری؟؟؟"پس

romangram.com | @romangram_com