#پادشاه_من_پارت_313
چرا الان میگی متولد شصت و پنجی پس؟؟؟"
اینبار او بود که متعجب نگاهم میکرد...مکثی کرد و گفت:"خب؟مگه بیست و پنج سالت
نیست؟؟"
قلبم درد گرفت....
نه....من بیست و پنج سال نبودم....
من دوسال عقب افتادم....
دوسال دیر به دانشگاه رفتم....
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:"بقیه چرا....اما من نه..."
خیره و مات نگاهم کرد:"یعنی چی؟؟؟"
چیزی نگفتم که خندید و گفت:"چه جالب که تا الان هنوز سن دقیقتو نمیدونم..."
لبخند تلخی زدم:"من بیست و هفت سالمه امیرحسین..."
ابرویی بالا انداخت و با خنده گفت:"اصلا بهت نمیاد...فک کنم ارثیه...آخه به مامانتم نمیاد پنجاه و
یک ساله باشه..."
منم هم خندیدم و سکوت کردم که یک دفعه مثل برق گرفته بالا پرید و گفت :"پاییز؟؟"
با تعجب نگاهش کردم:"جان؟؟؟"
متفکرانه و مثل یک کارآگاه نگاهم کرد:"مگه نمیگی که برادرت گم شده؟؟؟"
تنها سرم را به معنای بله تکان دادم که گفت:"خب پس اگر خانواده ای برادرت را برداشته که
تاریخ تولدشو نمیدونسته که نه؟؟؟اسمش رو هم نمیدونسته...پس براش یه تاریخ تولد دیگه و یه
اسم دیگه قطعا انتخاب کردن..."
romangram.com | @romangram_com