#پادشاه_من_پارت_311

دلم یک بوسه خواست...
بوسه ای که هم خودم به آرزویم برسم و هم شاید بتوانم امیرحسین را شوکه کنم...
دستش را بالا بردم و روی لب هایم گذاشتم و محکم بوسیدم....
بوسه ای شیرین تر از عسل....
چشم های پر از ذوقم را در چشمان براقش انداختم و گفتم:"چقدر خوبه که تورو دارم...."
نفس عمیقی کشید و خندید:"بعضی وقتا یه حرفایی میزنی و یه کارایی میکنی که دلم میخواد
بغلت کنم و محکم فشارت بدم....ولی اونقدری دوستت دارم که این اجازه رو نمیدم تا قبل از عقد
پا تو حریمت بزارم..."
خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم....
من دستش را بوسیدم....
ضربان قلبم شدت گرفت....
آه خدا کاش این کار نمیکردم....
نگاهی به دست هایمان که درهم قفل شده بود انداختم....
مگر میشد از نرمی و سفیدی و گرمی این دست ها گذشت...
مگر میتوانستم....


سکوت کردم که گفت:"این حرف رو نزدم که خجالت بکشی عزیزم....تو کاری نکردی که بخوای
خجالت بکشی....اگر هم دستمو بوسیدی باعث شد که خجل بشی مقصر من بودم که دستت رو
گرفتم...پس سر تو بالا بیار و نگام کن که میخوام غرق بشم تو چشم های عسلیت...."
دروغ است اگر بگویم با حرف هایش ذوق زده نشدم....

romangram.com | @romangram_com