#پادشاه_من_پارت_310

شد؟؟؟"
جوابی نداشتم بدهم و فقط با سکوت و لبخند نگاهش کردم که به مبل تکیه داد و شانه اش را به
شانه ام چسباند...
دستم هم در دستش بود که گاه می فشرد و گاه نوازش میکرد...
مکثی کرد و گفت:"پاییز جور در نمیاد هیچی..."
متعجب نگاهش کردم:"چی؟؟"
سرفه ای کرد و دست دیگرش را هم روی دستم گذاشت:"مشخصات تو با پویان ما....ببین مگه
نمیگی رنگ چشم هاش تیره بوده؟خب پویان چشماش یه رنگ خاص ...نه آبیه نه سبز و نه
خاکستری....ولی تیره نیست....سالروز تولدش هم که اصلا فرق داره....به جاش با تولد من یکیه..."
چشم هایم بیشتر گرد شد...
چطور ممکن بود...
امیرحسین مگر پنج سال از من بزرگتر نبود چطور میشود سالروز تولدش با برادرم یکی باشد....
با بهت نگاهش کردم که گفت:"خب چرا اینجوری نگام میکنی؟؟؟منم مثه برادرت متولد شصت و
پنجم...چهارده فروردین...ولی پویان هم سن امیرعلی ....فکر نکنم این پویان اون پویان
باشه....ولی بهت قول میدم که خودم ردشو میگیرم و پیداش میکنم....فقط بخاطر تو که دیگه
غصه نخوری عزیز جونم..."


حرفش دلم را قرص کرد...
تمام تعریف هایش درست بود و قانع کننده اما شک داشتم در این که این پویان برادرم باشد یا
نه....

romangram.com | @romangram_com