#پادشاه_من_پارت_303

سکوتم را که دید خندید و گفت:"بسه دیگه عشقم...کمتر خجالت بکش...برو لباستو عوض کن و
بیا پیشم سریع..."
سرم را بالا آوردم و فقط نگاهش کردم...
گفت عشقم...
پس واقعا عاشقم بود....
هر ثانیه حس میکردم قلبم دیگر نمیزند...
این چه واژه ای بود که به کار برد....
به پله ها اشاره کرد:"از پله ها که رفتی بالا برو سمت راست اتاق من...لباس هاتو اونجا بزار..."
حتی تشکر هم نکردم....مگر زبانم باز میشد....
تند از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقش شدم....
آخ که چقدر بوی عطرش را میداد....
در اتاق را بستم و چشمم را دور تا دور اتاق چرخاندم....
عکس بزرگی بالای تخت بود....
یک عکس چهار نفره...
کنجکاوی ام باعث شد نزدیک بروم و عکس را ببینم...
کیفم را روی تخت گذاشتم و خیره شدم به عکس...
امیرحسین بود و امیرعلی و زن و مردی که احتمال میدادم که پدر و مادرشان باشند...
نزدیک تر شدم....


خیلی عجیب بود....نه امیرحسین و نه امیرعلی شبیه پدر و مادرشان نبودند....

romangram.com | @romangram_com