#پادشاه_من_پارت_302

به زحمت لبخندی زدم و سرم را به نشانه سلام تکان دادم....
عکس العملی نشان نداد....
زیبا بودم اما نه در این حد که کسی محوم شود و از صدا های اطرافش دور...
لیلا سرفه ای کرد و گفت:"سلام استاد..."
تکانی خورد...تند تند سرش را تکان داد و لبخند هول هولکی و کجی زد و جلو آمد:"سلام خانوم
امیدوار...حالت چطوره؟"
لیلا لبخندی زد:"ممنون استاد...ببخشید..."
عاشق این درک بالای لیلا بودم....
من ماندم و امیرحسین و چشم های جذابش...
لبخندی زدم:"سلام امیرحسینم...تولدت مبارک..."
خندید و نزدیکم شد:"عاشق اینم که میم مالکیت به آخر اسمم اضافه میکنی...سلام به روی
ماهت....خوبی؟؟؟"
باز لپ های گر گرفت...
سرم را پایین انداختم و آرام گفتم:"خوبم..."
امیرحسین نگاهی به اطرافش انداخت و تا دید کسی حواسش نیست سرش را نزدیک گوشم آورد
و زمزمه کرد:"شدی مثل یه ستاره که تو آسمون برق میزنه....تو با قلب شیدای من چه کردی؟؟"
لبم را به دندان گرفتم و سکوت کردم....
همیشه با حرف هایش لال میشدم...
در مقابل سخنان عاشقانه اش قدرت تکلمم را از دست میدادم...



romangram.com | @romangram_com