#پادشاه_من_پارت_301

لیلا حرف میزد...بی معطلی و بی وقفه...اما گوش هایم انگار کر شده بودند....
چیزی از حرف هایش نه می فهمیدم و نه میشنیدم....
در افکار و توهمات خودم غرق بودم که ماشین ایستاد ....
دست هایم شروع به لرزیدن کرد...
تمام تنم رعشه گرفت....
انگار میخواستند به جهنم پرتم کنند....
خوب بود میدانستم آنجا آرام قلبم حضور دارد و استرس هایم بی معنی است....
اما همان دیدن امیرحسین هم بعد از دوهفته خودش یک غافلگیری و شوک بزرگی بود...
از ماشین پیاده شدم و کنار لیلا ایستادم....
لیلا دستم را گرفت و سمت در کشید:"پیش به سوی معشوق..."
به زحمت لبخندی زدم:"بریم لیلا...سرده هوا..."
به حرفم خندید و چیزی نگفت...
سرد نبود اما من احساس سرما میکردم....
وارد خانه که شدیم امیرحسین را دیدم که همراه امیرعلی و چند نفر دیگر ایستاده است و
مشغول صحبت است...
پیراهن آبی نفتی با شلوار مشکی...
ناخودآگاه شبیه هم پوشیده بودیم....
برگشت تا چیزی به خدمتکار بگوید اما با دیدن ما یا بهتر است بگویم با دیدن من سکوت کرد و
خیره نگاهم کرد...



romangram.com | @romangram_com