#پادشاه_من_پارت_304
مادرشان چشم هایش آبی بود و پسر ها هردو چشم مشکی....
حداقل باید شبیه یکی می بودند اما نبودند....
مادرش خیلی زیبا بود....
نفسم را بیرون فوت کردم و مانتو ام را بیرون آوردم و روی تخت گذاشتم....
روبه روی آیینه ایستادم و شالم را درست کردم....
دستی به موهایم کشیدم و کمی را داخل شالم فرستادم....
زیادی بیرون بودند...
خواستم بیرون بروم که صدای در آمد....
ترسیدم و خودم را عقب کشیدم....
اما با احتمال اینکه امیرحسین باشد به زور لب باز کردم:"بفرمایید...."
در باز شد و امیرحسین به همراه یک پسر دیگر وارد اتاق شدند....
با دیدن امیرحسین نفس راحتی کشیدم و سرم را پایین انداختم و سلام کردم...
پسر جوان جوابم را داد....
کتم را کمی پایین کشیدم که حس کردم امیرحسین مقابلم ایستاد...
سرم را بالا بردم و خیره شدم به آسمان شب چشم هایش....
لبخند زیبایی تحویلم داد و آرام گفت:"خیلی ناز شدی پاییز....چقدر رنگ آبی بهت میاد..."
گوشه لبم را گزیدم و زمزمه کردم:"ممنون..."
باز آمد و بر زبانم قفل زد...
آمد و من را به لکنت انداخت...
romangram.com | @romangram_com