#پادشاه_من_پارت_296


امیرحسین لبخند زیبایی تحویلم داد و چشمکی حواله ام کرد....
من هم متقابلا لبخند زدم که گفت:"خیلی دوسش داری نه؟؟"
با ذوق خندیدم و گفتم:"وااااااااااااای عااااااااااشقشم..."
لبخند کجی زد و سکوت کرد و کتش را پوشید...
نزدیکش شدم و با کمی ناز در صدایم گفتم:"البته نه به اندازه تو..."
لبخند رضایت مندی زد و گفت:"خب من برم از بابات خداحافظی کنم بعد برو..."
تنها سری تکان دادم....
چقدر دلم تنگ میشد برایش...
تازه داشتم از با او بودن لذت میبردم...
پشت سرش وارد خانه شدم...
سمت پدرم رفت و دست داد و در آغوشش گرفت:"شرمنده مزاحم شدم آقا محمدرضا....خیلی
خوشحال شدم دیدمتون...سال خوبی داشته باشید...خدانگهدار...."
با مادرم هم همینطور حرف زد...
کلا از این که اینجا آمده بود،شرمنده بود...
خنده ام گرفت اما نخندیدم....
تا دم در بدرقه اش کردم و موقعی که خواست برود نگاهم کرد و با لبخند گفت:"زندگی یعنی
داشتن تو....تویی که زندگی منی...مراقب خودت باش زندگیم...خداحافظ..."
دستی برایش تکان دادم و خداحافظی کردم....
اما جوابی نداشتم برای حرفش...


romangram.com | @romangram_com