#پادشاه_من_پارت_297


حرفی که تا مغز استخوانم نفوذ کرد و قلبم را پر کرد از حس های خوب و قشنگ....
بهترین حس دنیا همین بود...
شنیدن حرف های زیبا از کسی که دوستش داری...
لبخندی زدم و وارد خانه شدم....
مگر این لبخند از روی لبم محو میشد...
با هر لحظه یادآوری حرفش ته قلبم می لرزید و لبخندم عمیق تر میشد....
امیرحسین واقعا کسی بود که به اندازه کل دنیا دوستش داشتم و او ....او را نمیدانستم که چقدر
دوستم دارد اما همین که دوستم دارد و راحت ابراز میکند برایم کافی است...
***
روز ها و شب ها در پی هم گذشتند...
در پی هر تاریکی ،روشنایی پدید آمد و روز موعود رسید...
روزی که برای دیدن و رسیدنش لحظه شماری میکردم...
برای رفتن به جشن تولد امیرحسین...
برای دیدنش و رفع دلتنگی...
روی تخت نشستم و چشم هایم را بستم:"لیلا ملیح باشه لطفا...میدونی که بابام دوست نداره زیاد
آرایش کنم..."
لیلا شروع کرد به کشیدن پد روی صورتم و گفت:"بابا یه شبه....هی بابام بابام نکن دیگه..."
چشم هایم را باز کردم و مچ دستش را گرفتم:"ببین لیلا من رو حرف بابام حرف نمیزنم تو هم بی
احترامی نکن..."


romangram.com | @romangram_com