#پادشاه_من_پارت_295
از خجالت لبم را به دندان گرفتم و سرم را پایین انداختم که گفت:"پس فکر کردی برا چی امروز
با گل خدمت رسیدم؟؟؟"
لپ هایم قرمز شد...
حس میکردم درونم آتش گرفته است....
آب دهانم را پایین فرستادم که صدای باز شدن در آمد...
یک قدم عقب رفتم...
با دیدن مادرم لبخندی برای حفظ ظاهر زدم:"بله؟؟؟"
موبایلم را سمتم گرفت و با خنده گفت:"امیررضا ئه...نرفتیم زنگ زد بهت...بیا مادر..."
جیغی کشیدم و سمتش دویدم و موبایلم را گرفتم و قبل از اینکه جواب دهم گفتم:"مامان بی
زحمت کت آقای کاشف رو بیار.."
امیرحسین لبخندی زد:"شرمنده مریم خانوم..."
موبایلم را به گوشم چسباندم:"سلاااااام..."
صدای شادش به گوشم خورد:"سلام جیگر طلا....عشقم چطوری ؟"
نیشم تا بناگوش باز شد:"فدات بشم من....خوبم من...شما چطوری ؟بخدا مهمون اومد برامون
وگرنه میومدیم....هروقت که رفت میایم..."
_"فدای سرت عزیزم.....ببین عشق عمو زود بیا که کلی کار دارم باهات...."
لبخندی زدم:"چشم...."
_"خب دیگه برو پیش مهمونت...زود بیا خداحافظت..."
جوابش را دادم و موبایلم را پایین آوردم و رو به امیرحسین گفتم:"عموم بود..."
romangram.com | @romangram_com